دلم ...

دلم واسه هر چیزی و هرکسی میتپید! قلبم ساده میشکست ولی ساده هم میبخشیدم

بعضی وقتا اون قدر دلم تنگه که انگاری توی احساس خودم گم میشم "یه حس و حال غریب" حتی نمیفهمم که واسه چی یا واسه کی اینقدر دلتنگم!!

چند وقتیه که بنظر خیلی ها خیلی بی احساس شدم "سرد شدم" یا شایدم....." بی تفاوت""

به خودم میگم اینجوری بهتره شاید "اینجوری کمتر دلت میشکنه" اینجوری کمتر غمگین میشی" اینجوری کمتر دلت میگیره__ اما نه "انگار که گول زدم خودمو تا به امروز"شاید دلیل دل تنگیه این روزام از یاد بردن اون روزایی که دلم عاشق بود

باشه

"قلبم پر از احساس بود" پر از زمزمه های عاشقونه !!!! دلم واسه هر چیزی و هرکسی میتپید" قلبم ساده میشکست ولی ساده هم میبخشید"""

قبول که تو این دور و زمونه هیچ کی قدر یه دل ساده رو نمیدونه انگار"قبول که ساده بودن"قبول که ساده دیدن"قبول که ساده بخشیدن دیگه خریدار نداره!!!! ولی ... ولی پس من چی؟ منی که ذهنم منی که قلبم منی که تموم وجودم عاشق هرچی یه رنگیه

چرا دارم احساساتمو انکار میکنم"قلبمو عشقمو انکار میکنم؟!!!

فقط چون شاید اینجوری قوی تر بنظر میام؟؟!!!به چه قیمتی؟به چه قیمتی؟به قیمت از یاد بردن خودم

, قلبم ,احساسم.....!!

ببخش دلم : ببخش که تو رو ندیدم

, حرفاتو نشنیدم , تو رو نفهمیدم...... نمیخواستم برنجونمت.....نمیخواستم....... هیچ وقت.....

اما با دروغام به خودم

, به تو , عهد بینمونو شکستم , رنجوندمت , تو رو شکستم!!!

حس میکنم از تو دورم ....... خیلی زیاد!!

دلم لک زده واسه

... واسه هذیونای شبونه ولی عاشقونم , واسه تو.... , واسه خودم , واسه نوشتنام..واسه حرف زدنو هی حرف زدنو حرف زدنام .....واسه من , واسه خود واقعی من !!دل من , دل صبور من , دلی که با تموم بی اعتنایی هام هنوز با منی و کنار من.....

میخوام باهات آشتی کنم

, با تو , با احساسم , وقتی که با تو یکی میشم همه چی واسم قشنگتره ; آسمون , زمین , بارون , برف , عشق , خدا , تو , من.....

عاقبت به خیری !

گاهی چقدر سخته خود رو فدا کردن ...

چه سخته از سر تقصیرات گذشتن ...

از کنار حرفهایی که تا مغز استخونتو می سوزونه گذشتن...

حتی اگه دل رحم ترین آدم روی زمین باشی ...

اون لحظه از خود بی خود میشی...

واون موقع اس که کلمات نقش خودشونو خوب بازی می کنن.

..فاش کردن رازه تو!!!

وقتی با عزیز ترین هات...جگر گوشه هات نشستی و ....حتی حواست به خودتم نیست!

نتیجه اش بهتر از این نمیشه که سر یه حرف خیلی خیلی ساده ...

می ریزی به هم...

انگاری فیتله روشن شده باشه برای انفجاری بزرگ اما بی صدا تو دل همه دوست داشتنی های اون جمع...انگار همه چی دست به دست هم داده تا اون جمله لعنتی...کذایی رو به زبون بیاری ....سکوت همه فضا رو غرق می کنه وتو مات و مبهوت تر از همه داری به دستای لرزون خودت نگاه می کنی...وقی هم برات آرزوی عاقبت به خیری می کنند...در جواب گستاخی ات...وتو در جواب گستاخ تر و محکم تر از قبل میگی " اگه خیر بود (عاقبت لعنتی ام رو میگم) کنار شما و

اینجا نبودم...! "شکستم ...دلشو شکستم...خدایا منو ببخش ...که سر هیچ و پوچ دل

عزیزترینم رو شکستم... راست گفت خدا به خیر کند عاقبتم را...با دلی که من شکستم

بعید می دانم !!!!!!

خدایا طعم عاقبت به خیری را بچشان به کام تمام آنهایی که دوستشان دارم...تمام جگر

گوشه هایم....راستی عاقبت به خیری چه شکلی است؟ هر شکلی باشد می دانم که در وضعیتی

که من هستم را نمی گویند عاقبت به خیری ! خدایا من چم شده؟!؟

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..

می دونی؟

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشی منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..

تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

 

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟

میگی اره بعد چشماتو می بندی ...

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..

یه ضربه عمیق..بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..تو داری قصه می گی..من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه

رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش........حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..

تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم...می بینی دیگه نفس نمی کشم..چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..

می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

 مـاهـایـے کـﮧ

مـاهـایـے کـﮧ دلمـون میخوـاد تو اُتوبوس تـا ایستگـاه آخر بشینیمـ

مـاهـایـے کـﮧ همیشـﮧ سرمون ـو میچسبونیمـ بـﮧ شیشـﮧ ...

مـاهـایـے کـﮧ وقتـے باهامـون ـدَعـوا میکــُنن لبخـنــ:)ــد میزنیمـ

مـاهـایـے کـﮧ دلمـون میگیرهُ میشکــَنیمـ وُ نـاراحت میشیمـ ولـے دیگـﮧ اشکمـون نمیــاد

مـاهـایـے کـﮧ دیگـﮧ

نـﮧ پـاک شـُدن آرایشمـون برـامون مُهمـﮧ

نـﮧ پریـدَن بوے عطرمـون

نـﮧ خـاکـے شـُدن لباسـامون

مـاهـایـے کـﮧ دیگـه هیچکــس برـامون مهمـ نیسـت

مـاهـا همَمـون غممـــون یـﮧ چیـزه ...

یکـے تو زندگیمون هـَست ، کـﮧ نیسـت

لحظہ هآے زیبآ

لحظہ هآے زیبآ رآ نمیتـפּآن בیـב

مثل گریہ کرבن בر فرآغ یآر

رفتن בر رویآ و خیآل

بوسیـבن معشوق

چون زیبآترین لحظه هآے

این בنیا בیدنے نیستن

پس چشمانت را ببنـב

این بار

اینبـآر کهـ کـسی اومــَد،

نمیگـَم بـــرو

حتـی نمیگم کـسی دیگه رو میخـوام...

فقط میگــم:

ببیـــن!مـَن شکسـتهـ ام

خستهـ ام..

کمـی آرومم کـــُن

همیــن