شب آرزو ها ...
الهی
ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد
ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت
ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت
ای حی بی ذلت و ای بخشنده بی منت
امشب دست دعا بسوی تو برمیداریم
و آرزومند آرزوهای عزیزان هستیم
دوستاي گلممممم التماس دعا......
الهی
ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد
ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت
ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت
ای حی بی ذلت و ای بخشنده بی منت
امشب دست دعا بسوی تو برمیداریم
و آرزومند آرزوهای عزیزان هستیم
دوستاي گلممممم التماس دعا......
ای که در صندوق قلب تو هزاران راز بود
هر نگاه سبزت یاد آور پرواز بود
دستهای مهربانت مثل گلدانهای ما
پر از گلهای قشنگ و یاسهای ناز بود
هر زمان می آمدم تا ساکن قلبت شوم
در به روی این دل غمگین و تنها باز بود
سرنوشت زودی ورق خورد و سفر کرد ز دل
من نفهمیدم که از دل رفتنت, چه راز بود
همه محتاج بهاریم ,بیا برگردیم
از خدا فاصله داریم, بیا برگردیم
آسمان مبهم و تاریک ,زمین در تکرار
همنفس با شب تاریم ,بیا برگردیم
ما که ازخاطره ی سنگ ,زهم می شکنیم
پس دل آیینه داریم ,بیا برگردیم
قاطی شب زدگانیم, خوشا چون خورشید
دل به ظلمت بسپاریم, بیا برگردیم
جزنقش خیال تو کسی درنظرم نیست
زاییده ی پروازم و افسوس, پرم نیست
می کاوم و بیهوده در این شهرخیالی
جز سایه ی موهوم غمت پشت سرم نیست
من ماندم و دلتنگی و یک عمر کسالت
در این شب تاریک ,نشان از محرم نیست
در آیینه عشق ,تو را دیدم و امروز
جز عکس تودر برکه ی چشمان ترم نیست
در پیچ و خم جاده دلتنگی و تشویش
غیر از شب تنهایی و غم ,همسفرم نیست
آبی تر از آسمان, ای آبی آسمانی
دریایی ازوسعت نور,درخاطرم می نشانی
آمیزه شوروحالی ,نازک ترازهر خیالی
آسایش جان فزایی ,آرامش بی امانی
زیباترازحد وصفی, ای هم رکاب ستاره
همسایه آفتابی ,هم خانه کهکشانی
زیباترازحضوری, درلحظه های رسیدن
نزدیکی اماغریبی ,پیدایی اما نهانی
تو واژه دلپذیرهر دفتر شعری ,اما
آه ای عشق ,ای عشق ,مارا کجا می کشانی؟
به خداوندی خدا دوستت دارم
ای تو زيباترين زيبايی ، ای رويای بيداری
به خداوندی خدا دوستت دارم
ای بيقرار دلم ، ای تك درخت دشت سرخ قلبم ،
به همين لحظه های مقدس عشق قسم دوستت دارم
ای آنكه چشمت بارانی است ، ای تو كه روحت شادابی است ، و
رگهايت از خون محبت جاری است
به آن كعبه مقدس عشق قسم دوستت دارم
زندگی من ، ای آغاز من ، ای سرآغاز من ، ای فردای من
به همان لحظه ديدارمان قسم دوستت دارم
نمی دانم كلمه مقدس دوست داشتن را چگونه بيان كنم تا تو باور كنی كه
دوستت دارم
فراموشم نکن...
سردي وجودت را با پاييز غم من به دور ريز و به شانه هايم تكيه كن.
بگذار نغمه سبز بهار را در گوشهايت زمزمه كنم.
ميدانم
ميدانم كه از پاييز بيزاري
اما من پاييز نيستم كه آرزوهايت را به تاراج برم
من حديث روشن بهارم
با من از دردهايت بگو
ميخواهم تو را بفهمم
ميخواهم تو شوم تا ديگر فراموشم نكني
فراموشم نکن
برای تو نامه ای می نویسم…
دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.
دلتنگی که فاصله را نمی فهمد !
نزدیک باشی و اما دور…دور…دور !
تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است.
تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند…
پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند!
فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند!
خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد ؟!
حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم.
می دانی ، نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید ، آن ها
را نخواند! قرار نیست این را هم بخوانی…قرار نیست بیقراری ام را بفهمی !
قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد…
قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است…
قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم! و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد…
اما برایت این نامه را می نویسم برای روزی که تو هم دلتنگ باشی! دلتنگ کسی که دوستش داری…
برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی! برای روزی
که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی!
برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد و هزاربار پیراهنش را بوییده باشی!
تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است ؟
آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟
پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته باشیم؟
هنوز زود است… برای تو که از حال دلم غافلی زود است… نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم… نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ، کمرش خم و خم تر می شود!
این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم…
برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم…
وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای…
موهایم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند!
کوچه ها را که نگو… بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود… تکان دستی ، سلامی… خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد! هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم…
نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند.
هنوز هم انتظار را دوست دارم.
هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد…
به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود… گم می شوند !
خوش به حال قطارها همیشه می رسند… اما من… هیچ وقت نرسیدم ! هیچ وقت… تمام زندگی ام فاصله بود…
این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد وتورا برگرداند…
چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو ، از مسافری که عمری عاشقت بود وهست وخواهد بود…
معذرت میخوام که انقد ازیتت میکنم