سجاده ی احساس
من از این فاصله ی فاصله ها دلگیرم
بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم
دل من با همه آدمکهایی که به دنبال تواند
قهر می گردد و من با خودم در گیرم
دیر سالی است که می خواهم از اینجا بروم
ولی انگار که با قلب زمین زنجیرم
مثل این است که من با همه ی هق هق خود
روی سجاده ی احساس تو جان میگیرم
ساعت گریه وغم هی نمی خوابد و من
در الفبای زمان, خسته ی این تقدیرم
سلام اسم من مژگان و 20سالمه ! از 10 سالگی شعر مینوشتم تا الانم تقریبا شعرام پخش شدن راستش به پیشنهاد یکی از بهترین دوستام یار و یاورم ساحل جون که وبلاگشو براتون گذاشتم تصمیم گرفتم وبلاگ درست کنم و دل نوشته هامو توش بذارم تا شما عزیزان دل بخونید و نظراتونو بدین .اگه مشکلی وجود داشت اصلاحشون می کنم .